![]() امان از داغ شقایق
فرصتی ده که کنم خانمان بفدای تو حسین خانمان چه ارزد صنما؟ جااااان بفدای تو حسین
واینبار میگویم از مادری نستوه از مادری دلاور از شیرزنی که مقتدایش زینب ومولایش علی وعشقش شهادت است شنیدم که تنها آرزویش شهادت خود وفرزندانش است واین یعنی بهشت یعنی لقائ الله خدا کند که ما هم مرگمان شهادت وآرمانمان مبارزه با ظلم باشد تا آخرین نفس
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
در سال 1316 در شهر كوچك اميركلا غلغلهاي به پا شد ماموران رژيم رضاخاني منزل سيديوسف را به محاصر ه درآوردند و او و همسرش ر ا به امنيه انتقال دادند.
.ولي همسرش با دو مامور مراقب به تنها بيمارستان بابل بيمارستان دكتر بابايف برده شد.
در شهر اميركلا اين موضوع دهان به دهان پيچيد كه سيد يوسف وهمسرش را امنيهها گرفتهاند.بعضيها بدون اينكه علت را بدانند
فقط در خصوص دستگيري آنها حرف ميزدن د ولي افراد مطلع ميگفتند خديجه خانم همسر سيديوسف حامله است امروزكه در جمع زنان نشسته بود صداي اذان از نوزادي كه در شكمش بود به گوش رسيد و اين موضوع وقتي به گوش مسئولين امنيه رسيد حكم دستگيري سيد و همسرش را دادند ديگر اين موضوع نقل هر محفل و مجلسي شده بود
ولي همين نوزاد در شكم است. يكسري ميگفتند حكم دستگيري مستقيما از رضاشاه داده شده است. تنها دو چيز بود كه براي مردم اميركلا و بابل مسجل بود، اول شنيدن اذان بود كه جمع زنان حاضر در روز واقعه موضوع راتاييد ميكردند و دوم بيگناهي سيد و همسرش .بعد از 3 ماه انتظار مردم ماموران امنيتي و همچنين دستگاه حكومتي خبر دنيا آمدند ختر سيد يوسف در شهر اميركلاو بابل پيچيد به روايتي رضاشاه و همسرش مستقيما براي مطمئن شدناز دختر بودن طفل به بابل آمدند وقتي ديدند كودك دختر است دستور آزادي سيد و همسرش راصادر کردند.بابايف پزشك معالج به سيد یوسف پيشنهاد داد كه نام اين دختر را سلطنت بگيرد چرا كه او با به دنيا آمدنش سلطنت پهلوي را ترساند. سيده سلطنت در سال 1333 در سن هفده سالگي با يك كشاورز قائمشهري ازدواج كردکه ثمره آن ازدواج 8 فرزند شدكه از ميان آنان ابوالحسن،ابوالقاسم و هادي مفتخر به پوشيدن لباس فاخر شهادت شدند.....
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:9 توسط ساقی


... يک روز مانده به تحويل سال 1363 قاسم را به خاک
با حالت تعجب ديدم،قاسم با اورکت آمده و يک پايش را بالاي
... شبي خوابيده بودم،حدود ساعت سه و نيم صبح بود که ديدم
بيدار شدم و ديدم ابوالقاسم است که کنار در نشسته
"من شما را به سختي بزرگ کردم،

[ بخداقسم شهیدان زنده اند ]
+ نوشته شده در ساعت 6:37 توسط ساقی
|
|
[ بخشی از زندگینامه شهید ابوالقاسم محمد زاده ]
+ نوشته شده در ساعت 6:27 توسط ساقی
سفارشات شهید ابوالقاسم محمد زاده به ما
![]()
عاقبت عشق خدا بود که پاسدارم کرد
قدرت عشق بنازم که سرافرازم کرد
با آگاهي کامل وارد سپاه شدم و مي بينم
آنانکه پيرو خط خميني نيستند و به ولايت او
مي دانم که در مرگم پدر و مادرم شادي خواهند کرد
وامّا همسرم! هرگاه توانستند جسد سوخته و پاره پاره ام
طبق روايات روح به جسم علاقه دارد
[ بخشی از وصیت نامه دلاور شهید ابوالقاسم محمد زاده ]
+ نوشته شده در ساعت 6:15 توسط ساقی
خوشا آنان که جانان مي شناسند


بسيار صبور و کم حرف بود
داراي استعداد فراوان بود
نسبت به اجراي احکام الهيبسيار متعبد بود
عاشق امام و بسيجيان بود
شجاعت او زبانزد خاص و عام بود
شهيد ابوالقاسم ابتدا به حمام رفته و غسل شهادت![]()
طريق عشق و ايمان مي شناسند
بسي گفتيم و گفتند از شهيدان
شهيدان را شهيدان مي شناسند

[ بچه ها !شهید ابوالقاسم محمد زاده اینگونه بود!! ]
+ نوشته شده در ساعت 5:50 توسط ساقی

بسيجي شهيد هادي محمدزاده:
نام پدر: حسين جان يگان اعزام کننده: بسيج
تاريخ تولد: 1349/6/10 تاريخ شهادت: 1364/5/17
محل تولد: محمودآباد محل شهادت: هور
وضعيت تأهل: مجرد مدت حضور در جبهه: 10 ماه
ميزان تحصيلات: اول دبيرستان
مسئوليت زمان جنگ: بي سيم چي
مزار مطهر:
محمودآباد، گلزار شهداي
آهو محله
هنگام اذان صبح ديده به جهان گشود و
هميشه گرمابخش محافل مذهبي و دعا و توسل بود
بعد از شروع جنگ، علي رغم سن کمي که
بار دوم به عنوان مسئول آموزش مخابرات،
او که براي ديدار خانواده و ميثاق دوباره با برادر
با وجود روحي آرام و متفکر در
او خبر شهادتش را به معلمش داده بود و ![]()

[ قسمتی از وصیت نامه شهید هادی محمد زاده مازندرانی ]
+ نوشته شده در ساعت 5:36 توسط ساقی



دست از تن و تن ز سر
در دشت بلا بهر
من با آگاهي کامل وارد بسيج شده ام، چون مي دانم
بارالها
ميروم
و من مي دانم که به شهادت مي رسم.
پروردگارا! تو مي داني من اين راهي که در پيش گرفته ام
با پيکر صدپاره به شب خواهم زد
مادر و پدرم، هنگامي که خبر شهادت برادرم
توصيه مي کنم همه را به تقواي الهي و نظم

[ قسمتی از وصیت نامه شهید هادی محمد زاده مازندرانی ]
+ نوشته شده در ساعت 5:20 توسط ساقی
|
سوختگي بدن تا حدي بود که اصلا نمي شد او را بشناسم. اين بود که به انقلاب آنروز که مجسمه ها را پايين در قوزک پايش باقي مانده بود ابوالقاسم من پايي در بدن نداشت و مجنون جا مانده بود و این يعنی با
دلائل سوختن پسر من اين است که خانه محبوس نگهداشته ايد به گريه افتادند و من فرياد زدم را که بر روي زمين افتاده ، و جوانان حاضر در صحنه اينجا و کربلا يک فرق اساسي سره را از ناسره تشخيص بسر بردند.»
مي گفتم: «مادر ، پس کسي نيست شهيد شد؟» پسرم من بودم که شده بودم دلباخته ي شهادت ، اما شهادت شما عزيزانم زحماتم هدر نرفتند ... ![]()
|
[ پای چشمه نور@6@ ]
+ نوشته شده در ساعت 4:46 توسط ساقی
|
به دقت بخوانیم وتفکر کنیم؟یا نه؟
با آگاهي کامل وارد سپاه شدم و مي بينم که تمامي خواسته هايم در سپاه برآورده مي شود و يکي از خواسته هايم رسيدن به شهادت است و مي دانم که به شهادت مي رسم، زيرا، کساني که به جبهه مي روند از شهادت وحشتي ندارند و به عنوان يک شهيد عاجزانه تمنّا دارم، دست وحدت به هم بدهيد، دشمن از وحدت شما وحشت دارد
. ندارند، بر من نگريند و بر جنازه ام حاضر نشوند.
خواهند کرد، چون آنان مشوّق من بوده و مرا در اين راهي که پيش گرفته ام ياري نموده اند.
سوخته و پاره پاره ام را به شهر آورند، لباس سفيد پوشيده و به استقبالم بياند.
براي همين به جسم خود سر مي زند، مي خواهم هنگامي که به جسم خود؛ آن جسمي که از هوي و هوس به دور است سر مي زنم، از ديدن برادران بسيجي که در پايگاه شهيد آستين فشان پاسداري مي دهند مسرور شوم.
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:23 توسط ساقی
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:3 توسط ساقی
|
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:43 توسط ساقی
![]() ![]() ... يادت هست بر سر جنازه قاسم که رفته بودم کنارم نشستي و با صداي بغض مي تواني با قسمت نسوخته کارت بود که من با وجود نشانه هاي خودم هنگام حرف زدن و خنديدن از زير نظر گذرانده بودم پس چگونه نياز به اسناد شناسايي داشتم.
در خواب ديده بودم قاسم پشت به تانکي ، گفتم: « هادي جان ، قاسم جان ، اينجا و گفت: «خداحافظ ...» بر جايم ميخکوب شده بودم.
و اباالفضل العباس (عليه السلام) را ، انگار جسم نبود و تنها روحش را روي
بعد از اين حالتم بود که با صداي را فقط در خواب ديده ام ، آنروز گفتم: «هادي هم شهيد مي شود» گفتم قاسم شهيد مي شود و شد؟!» را برايم آورده بودند ، در کنارشان و گاهي يکديگر را نگاه مي کنند ، خيلي «هادي شهيد شده»؟!
گفتم: «مي دانم ، من پسر بزرگ کرده من که ناراحت نيستم ، شما چرا ناراحتيد؟!» و گفتند «ما الان دو ساعت است که اينجا چيزي بگوييم ، آنوقت شما اينقدر صريح خبر مي اسباب خوشحالي پدر و مادر است ، امانت خدا بود و من آن را پس داده ام.»
در وصيت نامه هادي خواندي که دوست دارد من شرکت کنم من بدون چون و چرا برادرانت مي افتم خدا را شکر مي کنم و از رفت شما حتي ذره اي ناراحت نيستم ... . |
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:19 توسط ساقی
![]() ![]() ... من آنجا صاحب الزمان را به کمک طلبيدم و فرداي آن شب پدرت را هم براي
شنيدن اين خبر اماده کرده بودم و مي داني که لحظه ي شهادت ابوالقاسم ساعت
صبح همان شب بوده است.
![]() ابوالحسن جان ديگر حتي عبادت کردن هايتان هم برايم به رؤيا تبديل شده اند گفتند
:«ابوالقاسمدر شب عمليات حتي لحظه اي را
به خواب نگذراند» و همين خاطر در دل ، او را
تحسين کردم ، يعني انتظاري هم جز اينها نداشته و ندارم.
![]() صبح عمليات ابوالقاسم در يک قايق نشسته و با بي سيم مشغول حرف زدن بود که گلوله کاليبر 50 به
شکمش اصابت کرده و روده هاي او بيرون مي ريزند اما باز هم به حرف زدن با
بي سيم ادامه مي دهد که ناگهان گلوله ي آر پي جي صفير عشق شده
و ابوالقاسم را پروانه وار در شعله هاي آتش
شمع قدسي معبودش مي سوزاند
.گلوله ي آر پي جي و بنزين
موتور قايق دست بر دست
هم گل زيباي مرا
پرپر مي کنند.
![]() ابوالقاسم من سوخت ، سه روز تمام در ميان قايق سوخته و روي آب ماند، انگار ابوالقاسم
مي خواست تمام
صفات صاحب نامش را به وديعت ببرد و حتي اين سه روز را هم
به آن عزيز تأسي
جست. ![]() جنازه ابوالقاسم به ته قايق چسبيده بود و وسائل او با خودش سوخته بودند و من
با ديدن کيف سوخته او که به بدنش
چسبيده بود باز هم
مادر(عليها سلام)
را ياد کردم.
![]() باز اين حرف مرا بشنو که اگر هنوز هم امکان داشت آرزو مي کردم که
ايکاش تمام فرزندان من در شعله هاي
آتش خاکستر مي شدند ولي ياس
کبود مولايم علي و
جسم لطيف تر از
شقايق مادرم پشت در سوخته بي تاب نمي شد و دختران کوچکش در ميان
شعله هاي آتش صحراي کربلا
مضطر
نمي شدند.
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:45 توسط ساقی
|
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:0 توسط ساقی
|
نگاه مرا عاشقانه تر باید که تاعشق را ترجمان شاید
السلام علی الحسین وعلی علی ابن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین
ميخواهم برايتان از شير زني بگويم که با آمدنش انوار الهي را با خود براي
سرود لبانش مقاومت و پاسداري بود. مادري ازقبيله زينب(سلام الله عليها) که فرزندان خود را فداي دينش کرد و همچون زينب سرو قامت ماند تا به همگان گوشزد کند که ما از هيچ چيز نمي هراسيم.
جا صحبت از زني بود که مي گفتند بچه اي در شکم دارد که اذان مي گويد و صداي دلنشيني دارد. وقتي اين ماجرا به گوش رضاخان رسيد او احساس خطر کرد که
از همين رو به مأمورانش دستور داد تا آن زن را دستگير کنند. او را در يکي از بيمارستان هاي خصوصي تحت مراقبت کامل نگهداري کردند که اگر فرزندش پسر بود او و پسرش را بکشندو اگر دختر بود آزادشان کنند.
روزي از اين روزها در نزديکي سحر ناگهان به
کشيک مي دادند به خواب رفتند ناگهان چند نور که ميگويند فرشته بودند وارد اتاق شدند و آن فرزند را به دنياآوردند و اورا در پارچه سبزي پيچيدند و در کنار مادر گذاشتند و رفتند. خواست خدا اينگونه بود که فرزند دختر بدنيا بيايد و آنها نجات يابند (گفته مي شد فرزند تا اواخر وضع حمل احتمال پسر بودن داشت) وقتي سربازان بيدارشدند و ديدند فرزند دختر است آنها را آزاد کردند. آري خواست خدا بر اين بودتا او بماند و فرزندان صالحي (شهيدان محمد زاده) را به دنيا بياورد تا جانشان را براي آرمان هاي مقدسشان فدا کنند.
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:55 توسط ساقی














